کارل لی سری تکان داد.
«خیلی متاسفم، کارل لی. اصلا دوست ندارم تو را اینجا تنها بگذارم، ولی راه دیگری برایم نمانده.»
می فهمم . کی بر می گردی؟»
دوست داری کی برگردم؟ »
وقتی که محاکمه ام شروع می شود. روزهای محاکمه برای گوان و بچه ها روزهای بدی خواهد بود. می توانی در ماه ژوئیه به اینجا برگردی؟»
مطمئن باش. یا مرخصی می گیرم یا راه دیگری پیدا می کنم. در هر حال وقتی دادگاه تشکیل شد. هر طوری شده خودم را اینجا می رسانم.»
هر دو روی لبه تخت کارل لی نشستند و ساکت به هم خیره شدند. سلول زندان تاریک و ساکت بود.
الستر گفت: خدای من، اصلا فراموش کرده بودم که ماندن در زندان چقدر وحشتناک است. |
«تنها امیدم این است که مجبور نباشم مدت خیلی زیادی اینجا بمانم.»
از جا برخاستند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. سرانجام لستر، موس جونیور را صدا زد و از او خواست در سلول را برایش باز کند، سپس با برادر بزرگترش خداحافظی کرد و در آخر به او گفت: « من به تو افتخار می کنم.» آنگاه از زندان بیرون رفت، پشت فرمان اتومبیلش نشست و به قصد شیکاگو به راه افتاد.
* * *
دومین نفری که به ملاقات کارل لی آمد، وکیلش جیک بود. آن دو در دفتر اوزی به گفتگو نشستند. چشمهای جیک سرخ و متورم وخلقش تنگ بود.
دیروز با روانپزشک اهل ممفیس صحبت کردم. می دانی حداقل دستمزدی که این دو پزشک برای معاینه تو می خواهند چقدر است؟ »