دو هفته بود که لستر در میسی سی پی بسر می برد و همسر سوئدی اش هر روز به کلانتون تلفن می کرد. او به الستر اعتماد نداشت و به آشنایان قدیمی او که خود لستر درباره آنها داستانها گفته بود، حسودی می کرد. لستر هیچوقت در خانه نبود و گوان هر بار برای همسر او دروغی می بافت. یک بار می گفت لستر به ماهی گیری رفته است، بار دیگر گفته بود لستر برای کارخانه کاغذ سازی چوب می برد تا پولی برای خرید مایحتاج روزانه خانواده بدست آورد. اما گوان دیگر قصد نداشت بیش از این دروغ پردازی کند و لستر هم از ولگردی و پرسه زدن در میخانه ها به تنگ آمده بود. لستر و گوان دیگر حوصله یکدیگر را نداشتند. صبح زود روز جمعه، پیش از آنکه آفتاب طلوع کند، بار دیگر زنگ تلفن به صدا در آمد. این بار خود لستر گوشی را برداشت و با همسر سوئدی اش گفتگو کرد.
دو ساعت بعد، لستر کادیلاک قرمزش را جلوی در زندان پارک کرد. موس جونیور، لستر را به سلول کارل لی برد و آن دو برادر با صدای آهسته ، به طوری که سایر زندانیان بیدار نشوند، به گفتگو پرداختند.
الستر آهسته و با لحنی آکنده از شرمساری و تردید گفت: «باید برگردم شیکاگو».
کارل لى که گویی منتظر چنین لحظه ای بود پرسید: « چرا؟»
«زنم تلفن کرد. اگر تا فردا به سر کارم برنگردم، شغلم را از دست خواهم داد.»