«آیا فکر می کنید موکل شما در لحظه ی ارتکاب جرم بر مشاعر خود مسلط نبوده است؟ »
«بله.»
«آیا قصد دارید دفاع از موکل خود را بر همین مبنا استوار کنید؟» | «بله.»
آیا می توانید ثابت کنید که آقای هیلی در حالت جنون آنی مرتکب جرم شده است؟ » «هیئت منصفه باید در این مورد قضاوت کند. در این مورد ما نظر کارشناسی روانشناسان را جویا خواهیم
آیا با روانشناسان در این باره مشورت کرده اید؟ » جیک به دروغ گفت: «بله.»
لطفا نام این متخصصین را اعلام کنید.» «متاسفم. ذکر نام روانشناسان مورد نظر را در این لحظه درست نمی دانم.»
شایع است که افراد ناشناسی به وسیله ی تلفن آقای هیلی را تهدید به مرگ کرده اند. آیا این شایعه را تایید میکنید؟»
این تهدیدهای تلفنی نه تنها متوجه آقای هیلی، بلکه همچنین متوجه خانواده ی وی، خانواده ی من، کلانتر، قاضی نوز و تمام دست اندرکاران پرونده ی هیلی شده است. البته نمیدانم که این تهدیدها تا چه حد جدی
است.»
225
وات
کارل لی، تونیا را روی زانوانش نشانده بود و نوازش میکرد. به نظر بسیار نگران و بیچاره می رسید و قیافه ای ترحم انگیز داشت. پسرانش ظاهرا ترسیده بودند و با چشمان وحشت زده سر جای خود ایستاده بودند و تکان نمی خوردند - این وظیفه ای بود که قبل از شروع کنفرانس از سوی جیک به آنها واگذار شده بود. کارل لى جونیور که پانزده سال داشت و پسر ارشد محسوب می شد، پشت سر جیک ایستاده بود.
جارویس سیزده ساله پشت سر پدرش ایستاده و روبرت یازده ساله به مادرش تکیه داده بود. هر سه پسر لباس ملوانی و پیراهن سفید پوشیده و پاپیون قرمز به یقه زده بودند. معلوم بود که لباس روبروت در سالهای پیش ابتدا به کارل لی جونیور و سپس به جارویس تعلق داشته است. با این حال، لباس کاملا تمیز
منصفه حاضر می شود بچه هایی به این خوبی را یتیم کند؟»