نام کتاب: زمانی برای کشتن
«بله.» جیک شانه هایش را بالا انداخت، پوشه ای را روی میز گذاشت و گفت: «بسیار خوب.» نوز پرسید: «مطلب دیگری هست؟»| جیک گفت: «خیر، عالیجناب» باکلی هم سری تکان داد و حرفی نزد. بسیار خوب. آقای هیلی، بدین وسیله حکم میکنم تا شروع محاکمه در بازداشت باقی بمانید. رسیدگی مقدماتی به این پرونده تمام شد.» متهم به طرف نیمکت ردیف جلو برگشت و در آنجا یکی از معاونین کلانتر به دستهایش دستبند زد. جیک پرونده هایش را در کیف دستی می گذاشت که باکلی با خشونت بازویش را گرفت و در حالی که دندانهایش را بهم می فشرد گفت: «این کارت خیلی زشت و کثیف بود، بریگانس » مسبب این واکنش خود شما بودید. دستم را ول کن!» با کلی دستش را پس کشید و گفت: «از این برخورد اصلا خوشم نمی آید.» پس بدا به حال شما. توصیه میکنم گنده گویی نکنید و مواظب حرف زدنتان باشید.» باکلی هشت سانتیمتر بلندتر و بیست و پنج کیلو سنگینتر از بریگانس بود و بعلاوه، در آن لحظه کاملا خشمگین بود و حالت تهاجمی داشت. برخورد میان این دو، از نظرها پنهان نماند و یکی از معاونین کلانتر جلو آمد و آنها را از هم جدا کرد. جیک با تمسخر به دادستان چشمکی زد و از سالن دادگاه خارج شد. *** استر راس ساعت دوبعداز ظهر خانواده هیلی را از در عقب وارد دفتر جیک کرد. جیک در اتاق کوچکی که در طبقه اول کنار سالن کنفرانس قرار داشت با اهل خانواده دیدار کرد و در مورد کنفرانس مطبوعاتی توضیحاتی داد. بیست دقیقه بعد، اوزی و کارل لی هم به آنجا آمدند. جیک آنها را به دفتر کار خود برد و در آنجا زندانی و خانواده اش با هم ملاقات کردند. اوزی و بریکانس آنها را تنها و به حال خود گذاشتند. جیک کنفرانس مطبوعاتی را با دقت و وسواس اداره می کرد. او خود نیز از توانایی اش در نفوذ بر خبرنگاران و مهارتش در دستکاری در نظرات و عقاید آنها شگفت زده شده بود ولی از آنهم عجیب تر، آمادگی داوطلبانه ی خبرنگاران در کرنش به خواسته های او بود. این همه تاثیر پذیری و نفوذ پذیری رسانه ها برایش تازگی داشت. با وقار و طمانینه پشت میز کنفرانس نشست و سه پسر هیلی در پشت سرش

صفحه 297 از 765