جیک به باکلی خیره شد. در جریان قرائت متن کیفرخواست، هیچ دلیلی برای حضور دادستان در پای صندلی قاضی وجود نداشت. دادستان بهترین کت و شلوار خود را که از جنس ابریشم مصنوعی بود، به تن کرده بود. هر یک از موهای سر بزرگ باکلی با دقت تمام شانه شده و با پماد در محل مخصوص فیکس شده بود؛ درست مانند یکی از آن وعاظ تلویزیونی به نظر می رسید که خود را برای موعظه در حضور مردم بزک می کنند. جیک به سوی او برگشت و آهسته گفت: «کت و شلوارتان محشر است، روفوس» | بالی که کمی جا خورده بود پاسخ داد: «متشکرم.» جیک با شیطنت پرسید: «در تاریکی برق هم می زند؟» و دوباره به گفتگو با موکلش پرداخت. قاضی بازجویی را آغاز کرد: «آیا شما کارل لی هیلی هستید؟»
«بله.)
«آقای بریگانس وكیل شماست؟»
«بله.»
من در اینجا یک رونوشت از کیفرخواست صادر شده از سوی دادگاه بزرگ هیئت منصفه علیه شما در دست دارم. آیا رونوشت این سند به شما هم واصل شده است؟»
«بله.»
« آیا متن آن را خوانده اید؟ » «بله.» | آیا با وکیل خود در این باره مشورت کرده اید؟ » «بله» | متوجه مفهوم و محتوای کیفرخواست شده اید؟» بله.» بسیار خوب. قانون به من حکم میکند متن کیفرخواست را در اینجا با صدای بلند قرائت کنم.» نوز سینه ای صاف کرد و ادامه داد: «دادگاه بزرگ هیئت منصفه ی ایالت میسی سی پی، مرکب از هجده شهروند محترم، موجه و درستکار فورد کانتی که طی قوانین جاری انتخاب و تحلیف شده و ماموریت یافته بودند به نمایندگی از طرف ایالت میسی سی پی در کانتی فوق الذکر به تحقیق پرداخته و در صورت نیاز، اقامه ی