نام کتاب: زمانی برای کشتن
اما این سوال را در دل نگه داشت و موضوع را عوض کرد. در مورد من چه می گویند؟ » «خب، مثلا یکی از مشتری ها پرسید که چرا چند روز است اینجا صبحانه نمی خوری. او می گفت احتمالا حالا که مشهور شده ای، دیگر برای ما وقت نداری و به ما محل نمی گذاری. اینجا و آنجا هم مردم شکوه می کنند که چرا وکالت یک کاکاسیاه را به عهده گرفته ای، اما کسی جرات نمی کند، این حرفها را با صدای بلند مطرح کند. من اجازه نمی دهم کسی پشت سر تو حرف بزند.» | تو یک پارچه جواهری.» «من یک پتیاره درست و حسابی هستم و این را تو هم خیلی خوب می دانی.» نه، اینطور نیست. تو فقط سعی میکنی که این توهم بد را در مردم ایجاد کنی.» اینطور فکر میکنی؟ پس نگاه کن ببین چکار میکنم.» دل از جا برخاست، از میز دور شد، فریادش را بلند کرد و به چند مزرعه دار بدبخت که باز هم قهوه می خواستند بد و بیراه گفت. جیک صبحانه اش را تمام کرد و به دفترش برگشت. ساعت هشت و نیم که اتل به دفتر رسید، دو خبرنگار را دید که در پیاده رو و کنار در دفتر منتظر ایستاده اند . آن دو در پی خانم منشی به اتاق پذیرش آمدند و خواستار گفتگو با آقای بریگانس شدند. اتل خواهش آنها را رد کرد و می خواست آنان را از اتاق بیرون کند. اما آن دو نفر میدان را خالی نکردند، جلوی میز تحریر منشی ایستادند و درخواست ملاقات با آقای بریگانس را تکرار کردند. جیک صداهای بلندی را که از طبقه همکف می آمد شنید و در اتاقش را قفل کرد. این وظیفهی اتل بود که ماجرا را فیصله دهد. جیک از پنجره به بیرون نگاه کرد و چشمش به ماشین فیلمبرداری تلویزیون که جلوی در پشتی دادگاه پارک کرده بود افتاد. دیدن این منظره، آدرنالین خونش را بالا برد. برای چند ثانیه اخبار ساعت هفت را پیش چشم مجسم کرد و خود را دید که با قدمهای مصمم و قیافهای موقر و جدی از خیابان می گذرد و تعدادی خبرنگار در پی اش روانند که پشت سر هم سوال مطرح می کنند و جوابی نمی شنوند. با خود گفت: عجب داستانی است، امروز که فقط قرار است متن کیفرخواست قرائت شود!» نمایش اصلی تازه با شروع دادرسی آغاز می شد؛ دهها دوربین تلویزیونی، خبرنگاران کنجکاو، سرمقاله هایی با تیتر درشت و گزارشهای مصور در روزنامه ها و مجلات. یکی از روزنامه های آتلانتا محاکمه ی کارل لی هیلی را پر سروصداترین و

صفحه 291 از 765