«نظر تو دربارهی کارل لی هیلی چیست؟ » دل با ناخن بلند و لاک زده، نوک بینی اش را خاراند و قهوه اش را فوت کرد. دل به صراحت بیان مشهور بود و جیک توقع داشت که از دهان او یک پاسخ صادقانه بشنود.
کارل لی گناهکار است. او هر دو جوانی را که به دخترش تجاوز کرده بودند کشته است. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد. ولی او دلیل خیلی محکم و خوبی برای این کارش داشت. بعضی از مردم او را تحسین می کنند.» و
فرض کنیم تو عضو هیئت منصفه هستی. هیلی را محکوم می کنی یا تبرئه؟» دل به در ورودی نگاه کرد و برای یکی از مشتریان دائمی کافه تریا، دستی تکان داد: «خب، غریزهام به من حکم می کند مردی را که یک جانی متجاوز را کشته است عفو کنم، بخصوص که این مرد پدر آن دخترک هم هست. اما از طرف دیگر ما حق نداریم اجازه دهیم هر کسی اسلحه بردارد و اجرای عدالت را شخصا به عهده بگیرد. آیا می توانی ثابت کنی که موکل تو در لحظهی ارتکاب جرم به مشاعر خود مسلط نبوده
است؟ »
فرض کنیم اینطور باشد.» در این صورت رای بر بیگناهی او می دهم، هر چند که فکر میکنم هیلی از عاقل هم عاقلتر است.» جیک مربای توت فرنگی روی نان برشته اش مالید و به نشانهی تحسین و تایید سرش را تکان داد. دل پرسید: «موضوع لونی چه می شود؟ من لونی را دوست دارم.»
زخمی شدن لونی یک تصادف صرف بود.» «این تذکر برای هیئت منصفهی دادگاه کافی است؟» «نه، نه، کافی نیست. نمی توان ادعا کرد که تیر به خودی خود از لوله ی مسلسل در رفته. اما لونی بر حسب تصادف مورد اصابت قرار گرفته است. ولی این مطلب بار متهم را سبک نمی کند. تو به خاطر زخمی شدن لونی، او را محکوم می کنی؟» دل پاسخ داد: «احتمالا بله. لونی یک پایش را از دست داده است.» جیک با خود گفت: «چطور ممکن است بپذیریم که کارل لی هنگام کشتن کاب و ویلارد حاکم بر مشاعر خود نبوده، اما در عین حال ادعا کنیم که عمدا و در یک وضعیت روانی متعادل به لونی شلیک کرده است؟ »