حرفها گوش خواهد داد و سپس درخواست وثیقه را رد خواهد کرد. جیک از پذیرش شکست در همان نخستین درگیری در محضر دادگاه، نفرت داشت. | «دل» در حالی که برای جیک - که یکی از مشتریان سوگلی او محسوب می شد - قهوه می ریخت، گفت: « عزیز جان، امروز صبح خیلی زود آمدی.» « خدا را شکر کن که جرات کردم دوباره اینجا بیایم.» پس از قطع پای لونی، چند روزی از آمدن به کافه تریا صرفنظر کرده بود. لونی شخص محبوبی بود و مشتری ها به وکیل هیلی نگاههای کینه توزانه ای می انداختند. جیک متوجه این نگاهها می شد، اما سعی می کرد آنها را ندیده بگیرد. هیلی کاکاسیاهی بود که دو سفید پوست را کشته بود. بسیاری از شهروندان کلانتون نسبت به وکیلی که حاضر شده بود دفاع از چنین متهمی را به عهده بگیرد، خشمگین بودند. جیک پرسید: « وقت داری کمی پیش من بنشینی؟» دل به اطراف نگاهی انداخت و گفت: « معلومه که وقت دارم.» ساعت تازه پنج و ربع بامداد بود و هنوز صندلی های زیادی در کافه تریا خالی بودند. خانم گارسون پشت میز جیک نشست و برای خودش قهوه
ریخت.
جیک پرسید: « مردم راجع به چه موضوعاتی حرف می زنند؟ »
در مورد همان موضوعات همیشگی مانند سیاست، ماهیگیری، زراعت. این موضوعها همیشه بوده و خواهد بود. من بیست و یک سال است که همیشه همان صبحانه را سر میز همان آدمها می برم و می بینم که هنوز هم دارند راجع به همان چیزها حرف می زنند.»
« در مورد هیلی. راجع به جریان هیلی هم زیاد بحث می شود، اما به محض اینکه غریبه ای وارد کافه می شود، موضوع صحبت را عوض می کنند و به سراغ همان حرفهای همیشگی می روند.» «چرا؟» اگر طوری رفتار کنند که انگار چیز خاصی می دانند، خبرنگاران آنها را تعقیب و سوال پیچ می کنند.» اوضاع اینقدر بد است؟» بر عکس، اوضاع عالی است. وضع کاسبی اینجا هیچوقت به این خوبی نبوده است.» جیک لبخندی زد، کمی کره به بلغور اضافه کرد و سس تندی روی آن ریخت.