جیک به دفترچه یادداشتش خیره شده و منتظر بود که کارل لی تقاضای پول بکند. در موارد جزایی اغلب پیش می آمد که موکلینش بویژه سیاهپوستان با خواهش و اصرار مقداری از حق الوكاله پرداختی را پس می گرفتند. جیک اصلا مطمئن نبود که هیلی در آینده هم بتواند چیزی بیشتر از همان نهصد دلار بپردازد لذا تصمیم
کمک می کنند. هر خانواده سیاهپوستی می تواند در شرایط اضطراری نسبت به حمایت و کمک خویشاوندان مطمئن باشد، و به احتمال زیاد در کلیساها هم برای خانواده مستأصلی مانند هیلی اعانه جمع آوری خواهد شد.» جیک پس از چند لحظه مدادش را در کیف دستی گذاشت و پرسید: «سوالی داری کارل لی؟» «بله. فردا چه حرفی می توانم بزنم؟» چه حرفی دوست داری بزنی؟» | دلم می خواهد برای قاضی توضیح بدهم که چرا آن دو نفر را به قتل رساندم. آنها به دختر من تجاوز کرده و مستحق مرگ بودند.»
و فکر می کنی قاضی بعد از این حرفها تو را آزاد خواهد کرد؟ » کارل لی ساکت ماند.
تو از من خواستی که وکالتت را در دادگاه به عهده بگیرم، چون به من اعتماد داری، اینطور نیست؟ اگر تشخیص
ساکت بمانی. در ماه ژوئیه، وقتی دادرسی شروع شد، فرصت کافی برای توضیح نقطه نظرهایت خواهی داشت. ولی تا آن وقت باید حرف زدن را به من واگذار کنی.» اگر صلاح در این است، باشد.»
الستر و گوان، پسرها و تونیا را در کادیلاک قرمز رنگ نشاندند و به پزشکی که مطبش نزدیک بیمارستان بود رفتند. دو هفته از مجروح شدن دخترک می گذشت. تونیا که هنوز می لنگید، خواست همراه برادرانش از پله ها
دکتر پانسمان روی مچ دست و پایش را باز کرد، ولی به پانسمان اصلی دست نزد.