«و بعد؟»
جیک لبخندی زد: «نگران نباش. بعد از محاکمه آزاد می شوی.»
قول می دهی؟» من هیچ قولی نمی توانم بدهم. راجع به فردا سوال دیگری نداری؟» «نه. راستی جیک ... من به شما چقدر پول داده ام؟» بریگانس مکثی کرد و فهمید که مشکلی پیش آمده است: «چطور مگه؟»
هیچی، فقط داشتم فکر می کردم.» «نهصد دلار و یک سفته.» یعنی از صد دلار هم کمتر برای گوان مانده بود. موعد پرداخت چند صورت حساب رسیده بود و یخچال خانه هم تقریبا خالی بود. گوان روز یکشنبه در زندان به ملاقات شوهرش آمده و یک ساعت تمام گریه کرده بود. البته سرخوردگی و نومیدی جزئی از زندگی او بود و گوان هم ذاتا آدم مایوسی محسوب می شد، اما کارل لی از وضعیت بد مالی او اطلاع داشت. خانواده ی گران نمی توانستند کمک زیادی بکنند؛ حداکثر از باغ خانه برایش سبزی خوردن می آوردند و یا چند دلاری برای خرید شیر و تخم مرغ به او می دادند. وقتی تشییع جنازه ای در کار بود یا کسی بیمار و بستری می شد، خویشاوندان گوان همیشه با لطف و محبت آماده ی کمک بودند و وقت زیادی را صرف گریه و ندبه می کردند. اما وقتی کسی احتیاج به پول نقد داشت، با شتاب فراوان عذرخواهی می
خودش هم توقع چندانی نمی رفت.
قصد داشت از جیک صد دلار بگیرد، اما از این کار منصرف شد و آن را به زمانی که جیب گوان کاملا خالی شده و آه در بساط نداشت، موکول کرد. در آن شرایط طرح این درخواست برایش آسانتر بود و جیک هم حتما تفاهم بیشتری نشان می داد.