نام کتاب: زمانی برای کشتن
باکلی با عصبانیت گفت: «شوخی می کنید؟ شما دارید ما را دست می اندازید. آقای قاضی! دادستانی حاضر است همین فردا پرونده را به دادگاه بیاورد. شصت روز؛ این خیلی مسخره است.» خون جیک به جوش آمده بود، اما ساکت ماند و هیچ نگفت. باکلی به سوی پنجره رفت و زیر لب سخنان نامفهومی زمزمه کرد. نوز در حالی که تقویمش را ورق می زد، پرسید: «چرا شصت روز؟» چون محاکمه ی بسیار دشواری در پیش است.» باکلی خندید و سرش را تکان داد. «آیا در نظر دارید عذر عدم تسلط بر مشاعر و عدم بصیرت متهم در لحظه ی ارتکاب جرم را مطرح کنید؟ » بله آقا. روانشناسان متعددی باید آقای هیلی را معاینه کنند و این امر مدتی طول می کشد، و بعد از آن هم حتما دادستانی روانشناسان معتمد خود را برای معاینه دعوت خواهد کرد.»| متوجهم.» «تازه چند مسئله دیگر هم هست. این پرونده، پرونده مهمی است و به همین دلیل برای تدارک دادرسی نیاز به وقت کافی داریم.» قاضی رو به داستان کرد و پرسید: «آقای باکلی، شما چه می گویید؟ » حرفی نیست. برای ما هیچ فرقی نمی کند. همان طور که گفتم، ما همین فردا هم می توانیم دادرسی را شروع کنیم.»| نوز در تقویمش چیزی نوشت، سپس دوباره عینکش را جابجا کرد. عینک اکنون روی نوک بینی نوز قرار داشت و تنها وجود یک زگیل باعث شده بود که از روی این سراشیبی طولانی نلغزد و سقوط نکند. به علت بزرگی بینی و شکل مخصوص سر نوز، لاجرم برایش عینک مخصوص ساخته بودند که دسته های بسیار بلندی داشت. ق اضی هرگز از این عینک برای مطالعه استفاده نمی کرد و تنها فایده آن منحرف کردن توجه مردم از بینی بزرگ او بود. اما متاسفانه این نتیجه هم بندرت حاصل می شد. برعکس، شیشه های هشت گوشه و نارنجی رنگ این عینک توجه هر مخاطبی را مستقیما متوجه منقار بزرگی می کرد که در صورت ق اضی نوز قرار داشت. جیک از چند سال پیش متوجه این نکته شده بود، اما جرات نمی کرد آن را با نوز در میان بگذارد.

صفحه 281 از 765