«تو این کراول را می شناسی؟» دو سال پیش در جریان متارکه با همسرش، وکالت او را به عهده داشتم. قبلا در جکسون زندگی می کرد، تا اینکه همسر اولش حسابی خل شده و کراول هم او را طلاق داد و همین امر باعث شد که همسرش مبادرت به خودکشی کند. کراول به کلانتون آمد و دوباره ازدواج کرد. ولی ازدواج دومش هم فقط یک سال دوام آورد. این مرد به باکلی یک درس حسابی داده و به او امر کرده که دهانش را ببندد و ساکت سر جایش بنشیند. خیلی دلم می خواست این منظره را می دیدم.»
نکند منظره را واقعا هم دیده ای؟» «نه، فقط اطلاعات دقیقی کسب کرده ام.» «و عامل اطلاعاتی تو چه کسی است؟ » بس کن جیک ، خواهش می کنم.»| دوباره با میکروفونهای مخفی و گیرنده های الکترونیکی کار می کنی؟» نه، فقط خوب گوش هایم را باز می کنم. نشانه ی خوبی است، مگر نه؟» «چی؟» نتیجه ی دوازده به شش را می گویم، شش نفر از مجموع هجده عضو هیئت منصفه می خواستند هیلی را به آغوش خانواده اش برگردانند. پنج کاکاسیاه به اضافه کراول، علامت خوبی است، نه؟ وجود یک یا دو سیاه پوست در هیئت منصفه کافی است تا تمام کاسه کوزه های باکلی را حسابی بهم بریزیم. درست می گویم؟»
موضوع به این سادگی هم نیست. اگر پرونده در این کانتی برسی شود، ممکن است تمام اعضای هیئت منصفه سفید پوست باشند. این اتفاق در اینجا زیاد می افتد و خودت که می دانی اکثر سفید پوستان اینجا تا چه حد محافظه کارند. این کراول ...... به نظر می رسد که این آدم از آسمان صاف ناگهان نازل شده است.»
ظاهرا باکلی هم همین فکر را کرده بود. باید او را می دیدی. مرتیکه فکر می کند آدم خیلی مهمی است، در سالن دادگاه مرتبا این طرف و آن طرف می رود، و بعد از مصاحبه مطبوعاتی دیروزش فکر می کند همه باید به او