فردی کاب اظهار داشت که تعداد پسر عمو هایش به آن اندازه هست که بتوانند یک گروه تشکیل دهند. آن گاه هیجان زده و امیدوار جلسه را ترک کرد. فردی، رؤیای پا نهادن در جای پای پدربزرگ و عضویت در کوکلوکس کلان را در سر می پروراند. |
باکلی آن روز کمی بدشانسی آورد؛ در اخبار ساعت هفت هیچ اثری از کنفرانس مطبوعاتی ساعت ?? او نبود. جیک در دفترش جلوی یک تلویزیون کهنه ی سیاه و سفید نشسته بود و مرتبا كانال عوض می کرد. پس از آن که اخبار سراسری شامگاهی و سپس برنامه ی خبری فرستنده های محلی، بی آن که مطلبی در مورد اقامه ی دعوا و صدور کیفر خواست علیه کارل لی هیلی پخش کنند، به پایان رسید، با صدای بلند خنده را سر داد. پیش خود مجسم کرد که چگونه خانواده ی باکلی جلوی تلویزیون نشسته و با نا امیدی تکمه های تلویزیون را فشار می دهند. در ساعت هفت، پس از پخش وضعیت هوای شهر توپلو و پیش بینی وضعیت هوا، اعضای خانواده ی باکلی یکی پس از دیگری اتاق را ترک کردند و پدری بور و مچل، شوهری نگران و دادستانی عصبانی را با غم هایش تنها گذاشتند.
بالاخره روفوس را بر فراز پله های ساختمان دادگاه دیدند. ژستش مانند کشیشی بود که روی پله های میدان به موعظه پرداخته است. یکی از خبرنگاران او را به عنوان مقامی که علیه کارل لی هیلی اقامه ی دعوا کرده است، معرفی نمود. پس از یک نمای کوتاه و نزدیک از صورت باکلی - که چندان هم با سلیقه فیلمبرداری نشده بود - دوربین منظره ای از شهر کلانتون را نشان داد و در آخر هم خبرنگار
کارلا گفت: «موجود نفرت انگیزی است. چرا برای اعلام خبر صدور کیفر خواست، مصاحبه ی مطبوعاتی تشکیل می دهد؟ »
روفوس به عنوان دادستان و نماینده ی شاکی، عاشق تبلیغات است. این ما وکلای دعاوی هستیم که زیاد به خبرنگاران توجهی نداریم.» |
تو که راست می گویی! فقط نمی دانم چرا آلبوم جمع آوری بریده ی روزنامه ها، روز به روز قطور تر
از بریده ها یک کپی تهیه کن و برای مادرم بفرست.»