نام کتاب: زمانی برای کشتن
دادستان از کوره در رفت قیافه مهیبی به خود گرفت، انگشت نشانه اش را بلند کرد و فریاد کشید: «دلم نمی خواهد بنشینم و دلم نمی خواهد ساکت بمانم!» کراول در حالی که لبخند ضعیفی بر لب داشت، بسردی پاسخ داد: «فکر می کنم در این مورد شدیدا اشتباه می کنید. اگر اطاعت نکنید، ما می توانیم از شما بخواهیم که اتاق شور را ترک کنید، درست می گویم آقای باکلی؟ و اگر از دستور ما سرپیچی کنید، به قاضی مراجعه خواهیم کرد و ایشان شما را مجبور به اطاعت از دستورات ما خواهد کرد. درست عرض می کنم، آقای باکلی؟» روفوس کاملا بی حرکت و بی صدا ایستاده بود. معده اش پیچ می خورد و زانوانش سست شده بود. اما احساس ناشناسی باعث شده بود در همان محل بماند. «چنانچه مایلید باز هم به بحث های ما گوش کنید، بهتر است بنشینید و ساکت باشید.» باکلی کنار خدمتکار دادگاه، که اکنون بیدار و سراپا گوش به نظر می رسید نشست. کراول گفت: «متشکرم. آنگاه به سایر اعضای هیئت منصفه نگاه کرد: می خواهم از شما چیزی بپرسم. اگر دختر شما یا همسر شما و یا حتی مادر شما مورد تجاوز قرار می گرفت، چند نفر از شما همان کاری را می کرد که آقای هیلی انجام داد. چند نفر؟ لطفا دست های خود را بلند کنید.» هفت یا هشت دست بلند شد و باکلی سرش را به زیر انداخت. کراول لبخندی زد: من آقای هیلی را تحسین می کنم. او نشان داد که غیرت و شهامت زیادی دارد. اگر روزی در شرایط مشابه قرار گرفتم، امیدوارم به اندازه او پر جرأت و شجاع باشم تا بتوانم آنچه را که ضروری است، انجام دهم. گاهی یک مرد مجبور به انجام چنین کاری است. آقای هیلی مستحق دریافت مدال است، نه صدور کیفرخواست.» | کراول آهسته از کنار میز گذشت؛ از اینکه در کانون توجه عمومی است، لذت می برد: «از شما می خواهم قبل از اعلام رای به آن طفل خردسال بیاندیشید، پیش خود مجسم کنید که چگونه او را بر زمین انداخته و دست و پایش را بسته اند، دخترک گریه می کند و پدرش را به کمک می طلبد، به آن دو جنایت کار کثیف فکر کنید که مست لا ینعقلند و مواد مخدر مصرف می کنند، آن دختر معصوم را کتک می زنند و اندام کوچکش را

صفحه 264 از 765