نام کتاب: زمانی برای کشتن
«جدا؟ مگر نه اینکه شما برای ادای توضیحات در حضور هیئت منصفه حاضر شده اید؟ مگر شما به عنوان شاهد اینجا حضور ندارید؟ به سوال من جواب بدهید.» نمی دانم اگر این اتفاق بیفتد، چه واکنشی نشان می دادم.» «طفره نروید کلانتر، جرات داشته باشید و حقیقت را بگویید، چکار می کردید؟ » اوزی باز هم مکث کرد، احساسی ناشناس که مخلوطی از تردید و نگرانی بود، بر او چیره شده بود و در عین حال نسبت به این مرد ناشناس احساس خشم می کرد. خیلی دلش می خواست حقیقت را بگوید و با تمام جزئیات شرح دهد که چگونه فرد جنایتکاری را اول اخته و سپس قطعه قطعه می کرد. ولی او نمی توانست و نمی باید چنین چیزی را بر زبان جاری کند. شاید اگر حرف دلش را می زد، دادگاه بزرگ هیئت منصفه با او هم عقیده می شد. شاید از اعلام جرم علیه کارل لی صرف نظر می کرد. از یک سو از نظر احساسی اصلا مایل نبود که کارل لی به دادگاه کشانده شود، اما از طرف دیگر انجام این کار را ضروری می دانست. دوباره به باکلی نگاه کرد که عرق می ریخت و به زحمت روی صندلی نشسته بود. کراول شور و حرارت وكیل مدافعی را داشت که دروغگویی مهمترین شاهد داستان را برملا کرده و سربزنگاه مچ او را گرفته است. با استهزا گفت: «خب کلانتر چه می گویید؟ ما منتظر پاسخ شما هستیم. حقیقت را بگویید. با کسی که به دختر شما تجاوز کرده چه می کردید؟ حرف بزنید!» | باکلی شدیدا ترسیده بود. بیم آن می رفت که بزرگترین و مهمترین مورد جزایی در زندگی شغلی اش را ببازد، آن هم نه در جریان محاکمه، بلکه در اتاق شور هیئت منصفه و قبل از آنکه دادرسی اصلی آغاز شده باشد. یک کلمات مناسبی پیدا کند: «شاهد مجبور به پاسخ گویی به سوال نیست.» که ما حق داریم علیه هر کسی اقامه دعوا کنیم، درست است؟ »

صفحه 262 از 765