مادر جیک در حالی که قوری بزرگ چای را برداشته و برای میهمانانش چای می ریخت، پرسید: « نمی خواهید سری به آنها بزنید؟ »
کارلا به جیک که داشت در بشقاب هانا لوبیا می ریخت نگاه کرد. جیک نمی خواست در مورد کارل لی هیلی حرفی بزند. از روز دوشنبه سر هر وعده ی غذا در مورد این موضوع حرف زده بودند و دیگر حوصله می پاسخ دادن به سؤالات تکراری را نداشت.
«چرا، شاید. به وقت و فرصت جیک بستگی دارد. احتمالا امسال، تابستان پرکاری در انتظار اوست.»
مادر جیک گفت: «بله ما هم موضوع را شنیده ایم.» و مخصوصا کلماتش را آهسته و کشیده ادا کرد تا به پسرش یاد آوری کند که از روز حادثه ی قتل در کلانتون به پدر و مادرش تلفن نکرده است.
پدرش گفت: « پسرم، تلفنت خراب است؟ »
«نه شماره تلفنمان را عوض کرده ایم.»
جو سنگینی بر محیط حاکم بود و هانا که شیرینی ها را دید می زد، تنها کسی بود که با آرامش خیال و خوشحالی غذا می خورد.
«بله می دانم، اطلاعات تلفن موضوع را به ما گفت. شماره جدیدی گرفته اید که در کتابچه ی مشترکین تلفن چاپ نشده.»
«متاسفم، در چند روز گذشته خیلی گرفتار بودم. اوضاع کاری خیلی آشفته بود.»
بله، این را هم در روزنامه خوانده ایم.»