نام کتاب: زمانی برای کشتن
بود که به کشیش نگاه می کرد و پیش خود مجسم می کرد که در سالن دادگاه است و در برابر باکلی به دفاع از موکل خود مشغول می باشد، آنهم در حضور چندین دوربین تلویزیونی و دوازده نفر عضو محترم، پاکدامن و صحیح العمل هیئت منصفه. کارلا هم بجای گوش دادن به موعظه، در دنیای خیال به چسباندن کاغذ دیواری بر روی دیوار اتاق نهارخوری خود مشغول می شد. جیک نگاه کنجکاو چند نفر از حاضرین در کلیسا را احساس کرد و با خود گفت که مردم حتما از اینکه شخص سر شناس و مشهوری چون او را در میان خود می بینند، احساس افتخار می کنند. آنگاه متوجه چندین قیافه ی ناشناس در کلیسا شد. و حس زد یا از اعضای قدیمی و پشیمان کلیسا هستند که پس از مدتها پشت کردن به خانه ی خدا برای توبه آمده اند و یا خبر نگارند، ولی اطمینان نداشت؛ تا اینکه یکی از آنها مدتی طولانی به او خیره شد و بنابراین جک اطمینان حاصل کرد که این غریبه یک خبرنگار است. پس از پایان مراسم، جیک در حالی که روی پله های کلیسا دست کشیش را می فشرد، به دروغ گفت: «عالیجناب از موعظه ی امروز شما بسیار لذت بردم.» پدر روحانی پاسخ داد: «جیک از اینکه به خانه خدا آمدید متشکرم. همه ی ما شما را در تلویزیون دیدیم. بچه های من هر وقت تصویر شما را در تلویزیون می بینند شدیدا هیجان زده می شوند.» «متشکرم، برای ما دعا کنید.» خانواده ی بریگانس راهی «کاروی» شد تا نهار را نزد خانواده ی جیک صرف کند.

صفحه 235 از 765