کلیسای پرسبایترین کلانتون درست روبروی کلیسای متدیستهای متحده قرار داشت و کمی دورتر از این دو، کلیسای بسیار بزرگتر باپتیست ها جلب توجه می کرد. اعضای جمعیت وابسته به کلیسای باپتیستها بیشتر و پولدار تر از سایر جماعات بودند، ولی مراسم مذهبی روزهای یکشنبه در کلیسای پر سبایترین و کلیسای متدیست ها زودتر انجام می شد و بنابراین جمعیت وابسته به این دو کلیسا، همیشه در مسابقه بر سر پیدا کردن جای مناسب در رستورانها، بر رقبای باپتیست خود پیروز می شدند. باپتیست ها تازه ساعت دوازده و نیم از کلیسا خارج می شدند و مجبور بودند جلوی رستوران صف بکشند، در حالی که پرسبایترنی ها و متدیست ها در کمال آرامش به صرف غذا مشغول بودند و برای آنها دست تکان می دادند.
جیک از اینکه عضو کلیسای باپتیست نبود، احساس خوشبختی می کرد. او باپتیستها را قشری مسلک و متعصب می دانست. مراسم مذهبی روزهای یکشنبه ی آنها ساعتها طول می کشید و بریگانس همیشه در رعایت این سنت دچار مشکل می شد. کارلا به مثابه ی یک مسیحی باپتیست بزرگ شده بود و جیک از کودکی عضو جامعه ی متدیست ها بود.
این دو نفر قبل از ازدواج بروی یک راه حل بینابینی توافق کرده بودند و هر دو به کلیسای پر سبایترین پیوستند. هر دو از کلیسای خود راضی بودند و تقریبا در تمام مراسم مذهبی روزهای یکشنبه شرکت می کردند.
در این مراسم معمولا در جای همیشگی خود می نشستند، هانا را مابین خود می نشاندند تا راحت بخوابد و خودشان نیز هیچ توجهی به موعظه ی کشیش نمی کردند. عدم توجه جیک به این ترتیب