«کلود هنوز ده دقیقه از وقت من مونده.»
«نخیر، فقط هفت دقیقه»
روزهای چهارشنبه ماهی کباب می کرد و بخاطر تیغهای ماهی به مشتریان سی دقیقه فرصت می داد.
عقیده داشت که علت غیبت سفید پوستان، سس بسیار چربی بود که نسخه ی تهیه ی آن از مادربزرگش به او ارث رسیده بود. این سس با معده سفید پوستان ناسازگار بود و هضم غذای آنها را مختل می کرد. اما سیاهپوستان دیوانه ی این غذا بودند و هر چهارشنبه، دسته دسته برایش صف می
دسته دی
کشیدند.
دو غریبه نزدیک صندوق نشسته بودند و با احتیاط و کمی ترس و لرز به کلود نگاه می کردند. جیک با خود گفت به احتمال زیاد خبر نگارند. هر بار که کلود از کنار آنها می گذشت و نگاه تندی به آنها می افکند مثل بچه های مدرسه سرشان را پایین می انداختند و کباب دنده را به نیش می کشیدند. معلوم بود اولین بار است که از این خوراک می خوردند و همه حاضرین مطمئن بودند که هردو اهل شمالند. اول سالاد سفارش داده بودند، اما کلود غرولندی کرده و جواب داده بود: « یا مثل همه کباب سفارش بدهید یا بفرمایید بروید جای دیگر.» بعد هم با صدای بلند به همه اطلاع داده بود که این دو نفر آدم مشنگ برای نهار سالاد می خواهند.
بعد دو بشقاب غذا جلوی آنها گذاشت و گفت: «اینهم غذای شما، عجله کنید.»
یکی از غریبه ها با احتیاط پرسید: «چرا چنگال نیاورده اید.»