پرونده ی قتل می شد. اما در آن مورد، تلفن کننده ی ناشناس تنها نفس های بلندی می کشید و هن هن می کرد، اما حرف نمی زد. این بار اوضاع فرق می کرد. این بار افراد ناشناس نام جیک را ذکر می کردند و تهدید می نمودند که اگر کارل لی تبرئه شود، از او و خانواده اش انتقام خواهند گرفت.
کارلا پرسید: «نگرانی؟»
نه چندان، به احتمال زیاد این افراد مزاحم، جوان هایی هستند که دست به یک شوخی زشت و خطرناک زده اند و شاید هم از دوستان کاب باشند. می ترسی؟»
«خب، اگر این تلفن ها را نمی زدند، خوشحالتر بودم.»
فقط به ما تلفن نمی کنند. به اوزی صد تا از این تلفن ها زده اند. مزاحم بولارد، چایلدرز و بقیه هم شده اند. نه، من اصلا نگران نیستم.»
اما اگر موضوع جدی شد چطور؟»
من هیچوقت خانواده ام را به خطر نمی اندازم. این پرونده آنقدر ارزش ندارد که موجب نگرانی خانواده ام بشود. اگر متوجه شدم که در پشت این تهدیدها مسائل خطرناکی نهفته است، پرونده را رها می کنم. این را به تو قول می دهم.»
کارلا با بدبینی و ناباوری ابروهایش را بالا انداخت.