لوسین یخ های لیوانش را به صدا در آورد و به مایع قهوه ای درون آن خیره شد:« مسئله ی تیراندازی به معاون کلانتر هم مزید بر علت است؛ ایراد جرح و اقدام به قتل در مورد یک مامور پلیس، همین جرم به تنهایی مستوجب حبس ابد آن هم بدون امکان تعلیق حکم است. چطور می خواهی از این ماجرا جان سالم بدر ببری؟»
مسئله اقدام به قتل اصلا مطرح نیست.» |
چه خوب! این نظر تو، بخصوص وقتی که آن جوان بدبخت لنگان لنگان وارد سالن دادگاه شود و پای بریده اش را نشان بدهد، حتما مورد قبول هیئت منصفه قرار خواهد گرفت!»
«پای بریده؟ »
«بله، دیشب قسمتی از پای او را قطع کردند.»
«لونی؟» بله، اسمش همین است، و هیلی مسئول این بدبختی است.»
«من فک می کردم حالش
خوب شده.»
«اوه بله، حالا هم حالش خوب است؛ فقط تبدیل به یک آدم معلول شده.» شما اینها را از کجا می دانید؟»
من هم برای خودم منابع خبری دارم.»
جیک از جا برخاست، به انتهای ایران رفت و به ستونی تکیه داد. سرش گیج می رفت ، خوشبینی اش از بین رفته بود. لوسین امیدواری او را نابود کرده بود. ویلینکس پیر همیشه سعی می کرد