نام کتاب: زمانی برای کشتن
سالی با قدم های چالاک نزدیک شد و لیوان لوسین را برداشت. جیک لیموناد سفارش داد. از لوسین پرسید: «سالی را از کجا گیر آورده اید؟» لوسین به دوردستها خیره شده بود. «از کجا؟» نمی دانم.» چند سال دارد؟ » لوسین ساکت بود. همینجا زندگی می کند؟ » باز هم جوابی نشنید. «چقدر به او پول می دهید؟ » حالا چرا سالی برایت اینقدر جالب شده؟ پولی که من به او می دهم از پولی که تو به اتل می پردازی خیلی بیشتر است، چون سالی پرستار هم هست.» «خب، پس شما بر خلاف من امید چندانی به گرفتن حکم تبرئه ندارید.» لوسین چند ثانیه فکر کرد. خدمتکاری که پرستار هم بود، ویسکی و لیموناد آورد. بله، درست است. محاکمه ی دشوار و سنگینی در انتظار است.» «چرا؟»

صفحه 210 از 765