«خیلی رکیک حرف می زدند. مرا تهدید کردند و گفتند چرا منشی کسی مثل شما هستم و گفتند بزودی از اینکه برای کاکاسیاه ها کار می کنم، پشیمان خواهم شد. در تلفن دوم، شما را تهدید کردند و گفتند که علیه شما و خانواده تان اقدام خواهند کرد. من خیلی نگرانم.»
جیک هم نگران بود، اما نمی گذاشت کسی متوجه نگرانی او شود. او در خانه ی خود هم چند تلفن مشابه دریافت کرده و موضوع را به اوزی اطلاع داده بود. |
|
داتل، شماره ی تلفن خود را تغییر بدهید. من هزینه اش را می پردازم.»
«هفده سال است که همین شماره را دارم؛ دلم نمی خواهد آن را تغییر بدهم.»
«هر طور که میل شماست. من که شماره ی تلفن خصوصی ام را تغییر داده ام. کافی است به شرکت تلفن مراجعه و ورقه ی درخواست را پر کنید.»
من نمی خواهم این کار را بکنم.»
بسیار خوب، کار دیگری هم دارید؟ »
«خب، بله، من فکر می کنم بهتر بود شما این پرونده را اصلا قبول نمی کردید. من....»
برای من هیچ مهم نیست که شما چه فکر می کنید. شما برای فکر کردن در مورد پرونده های من حقوق نمی گیرید. اگر نیازی به نظر شما داشته باشم سوال می کنم. ولی تا وقتی که از شما چیزی نپرسیده ام، بهتر است ساکت باشید.» |
اتل سرخ شد، به نفس نفس افتاد و از اتاق بیرون رفت. جیک گوشی تلفن را برداشت و با اوزی
صحبت کرد.