جیک از فرط تعجب چند بار پلک هایش را به هم زد، بولارد در گوش اقای پیت چیزی زمزمه کرد و خدمتکار دادگاه از سالن بیرون رفت تا برای قاضی آب یخ بیشتری بیاورد.
«خب آقای ردی، مورفی در مورد تیراندازی به شما چه گفت؟»
«مورفی آنقدر هیجان زده بود که به زحمت می توانستم حرفهایش را بفهمم. وقتی موضوعی مورفی را هیجان زده یا برافروخته کند، زبانش می گیرد، البته باید عرض کنم که زبان ایشان همیشه می گیرد، اما...» |
بولارد فریاد زد: «چیزهایی را که به شما گفته تکرار کنید.»
بسیار خوب، او مرد سیاهپوستی را دیده که به دو مرد سفید پوست و معاون کلانتر تیراندازی کرده است.»
کی؟»
«مورفی!»
او روی پلکان روبرویی نشسته بود و از آنجا بخوبی می توانست محل وقوع ماجرا راببیند.»
او همه چیز را دیده است؟»
خودش که اینطور می گوید.»
«آیا او توانسته بود شخص ضارب را شناسایی کند؟»
بله، ما عكس ده نفر سیاهپوست را به او نشان دادیم و او فرد متهم را که آنجا نشسته است، شناسایی نمود.»