نام کتاب: زمانی برای کشتن
ده دقیقه بعد، در جلویی زندان باز شد و چند تن از معاونین کلانتر زندانی را تا بیرون از محوطه زندان اسکورت کردند. دو مأمور پلیس پیشاپیش زندانی حرکت می کردند و دو مأمور پشت سرش، در سمت راست و چپ او هم دو پلیس مسلح در حرکت بودند. زندانی عینک تیره ای به چشم زده بود و دستبند به دست داشت - که البته دستبند را قفل نکرده بودند. همین که به صف خبرنگاران نزدیک شد صدای دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری بلند شد. سؤالات شروع شدند: | خود را در دادگاه گناهکار خواهید دانست؟ » «آیا خود را بی گناه معرفی خواهید کرد؟» اعتراف نامه ای نوشته اید؟» | «آیا وکیل مدافع شما قصد دارد ادعا کند که در لحظه ارتکاب جرم دچار جنون آنی بودید؟» زندانی لبخند میزد و بسوی ماشینهای پلیس می رفت. معاونین کلانتر قیافه های عبوسی به خود گرفته بودند و توجهی به خبرنگاران نداشتند. خبرنگاران عکاس از همه زوایا از زندانی عکس گرفتند. دهها خبرنگار، هر حرکت متهم را با دقت زیر نظر داشتند و تمام مردم ناظر بر صحنه بودند که ناگهان زندانی خم شد و پا به فرار گذاشت، با حرکات سریع و زیگزاگ از پارکینگ عبور کرد، از باغچه گذشت، خود را به جاده رسانید و در پشت بوته های آن طرف جاده ناپدید شد. خبرنگاران فریاد کشیدند و چند نفری هم به تعقیب زندانی پرداختند. اما عجیب آنکه معاونین کلانتر به زندان برگشتند، در را پشت سر خود بستند و خبرنگاران کنجکاو را بحال خود رها کردند. زندانی فراری

صفحه 188 از 765