اوزی تا آن لحظه ساکت مانده بود، یکی از روزنامه ها او را شدیدا مورد انتقاد قرار داده بود و به طور غیر مستقیم نوشته بود که اقدامات امنیتی در محدوده ساختمان دادگاه، به اندازه کافی شدید و هم جانبه نبوده است. نسبت به روزنامه نگاران احساس نفرت پیدا کرده بود، تا آن ساعت دو بار مجبور شده بود خبرنگاران را از ساختمان زندان اخراج کند.
بالاخره گفت: «یک فکر خوب بنظرم رسیده.»
|
موس جونیور گفت: «چه فکری؟»|
کورتیس تاد هنوز در زندان است؟»
«بله هفته آینده آزاد می شود.»
کورتیس
خیلی شبیه کارل لی است، مگر نه؟»
منظورتان چیست؟» |
«خب، سیاهی پوستش تقریبا به همان اندازه کارل لی است و قد و وزنش هم همینطور.»
پر اتر گفت: «بله، ولی متوجه نمی شوم منظورتان چیست...»
موس جونیور نیشخندی زد و به کلانتر که همچنان از پنجره به بیرون خیره شده بود نگاه کرد: اوزی، این موضوع را که جدی نمی گویی؟ »
اوزی آهسته سرش را تکان داد و گفت : «بسیار خوب کارل لی و کورتیس تاد را بیاورید بیرون. شما هم اتومبیل مرا جلوی در پشتی زندان پارک کنید. شما تاد را بیاورید اینجا پیش من. باید چند موضوع را با او در میان بگذارم.»