نام کتاب: زمانی برای کشتن
«چی؟» بله، باهم ورق بازی هم می کنیم.» «شوخی میکنی؟» «نه، گاهی وقتها با هم تلویزیون می بینیم. مثلا دیشب با هم اخبار را نگاه کردیم. مصاحبه تان خیلی جالب بود. من دارم شما را مشهور می کنم. اینطور نیست؟» | جیک ساکت ماند. کی مرا در تلویزیون نشان خواهند داد؟... من کاب و ویلارد را کشته ام، ولی شما و اوزی دارید مشهور می شوید » موكل لبخندی به لب داشت ولی چهره وکیل کاملا جدی بود. «تا یک ساعت دیگر نوبت تو هم می شود.» «بله، شنیدم که امروز باید در جلسه دادگاه شرکت کنم. چه خبر است؟» جلسه مقدماتی است، معمولا چیز مهمی نیست. البته این بار بعلت حضور انبوه خبرنگاران و فیلمبرداران اوضاع فرق می کند.» «من چه باید بگویم؟» «هیچ! تو اصلا نباید با کسی حرف بزنی. نه با قاضی، نه با دادستان، و نه با خبرنگاران. ما فقط حرفها را گوش می کنیم تا ببینیم دادستان می خواهد ماجرا را چگونه مطرح کند. ظاهرا یک شاهد عینی دارد و احتمالا این شاهد اظهاراتی را برای ثبت در صورتجلسه بیان خواهد کرد. اوزی

صفحه 184 از 765