آرامش بخش و تسکین دهنده مناسب شدیدا به زحمت افتاده بود. انجام مراسم وقت چندانی نگرفت و اشکی هم ریخته نشد.
هنگامی که صف تشییع کنندگان شهر کلانتون را پشت سر گذاشت، پیکابهای مزرعه داران و شورلت های کهنه، آهسته در پی ماشین نعش کش روان شدند. اتوموبیل ها در کنار کلیسای کوچکی که از آجر قرمز ساخته شده بود توقف کردند. تابوت مقتولین را یکی پس از دیگری به گورستانی که صحن آن پر از علفهای هرز بود، منتقل کردند و مدعوین و همراهان پس از یک مراسم دعای کوتاه، پراکنده شدند.
پدر و مادر کاب سالها پیش از هم جدا شده بودند و پدرش که برای شرکت در مراسم از "بیرمنگهام" به کلانتون آمده بود، بلافاصله پس از پایان مراسم به شهر خود بازگشت. خانم کاب در یک خانه چوبی سفید و کوچک در نزدیکی لیک ویلج که تقریبا 15 کیلومتر با کلانتون فاصله داشت، زندگی می کرد. در حالی که چند نفر از زنان همسایه، خانم کاب را تسلی می دادند، دو پسر باقیمانده وی همراه با چند تن از پسر عموها و دوستان آنها در حیاط پشتی زیر درخت بلوطی نشسته بودند؛ راجع به کاکاسیاه ها حرف می زدند، تنباکو می جویدند و مشروب می خوردند و سالهای خوب گذشته را بیاد می آوردند.
دورانی که سیاهپوستان جرئت بلند کردن سر یا به قول خودشان «جیک زدن» نداشتند. اما حالا سیاهپوستان از حمایت دستگاه دادگستری برخوردار بودند و سفید پوستان نمی توانستند هیچ کاری بر علیه آنها انجام دهند. یکی از پسر عموها مطلبی را بخاطر آورد و گفت که یکی از دوستانش عضو فرقه «کوکلوکس کلان» است - نژاد پرستان افراطی سفید پوست در آمریکا که سیاهان را به انحاء مختلف مورد آزار و شکنجه و کشتار قرار می دهند. - و پیشنهاد کرد که به