جیک به پوشه ای که در دست داشت خیره شده بود و فکر می کرد که چه مبلغی را باید درخواست کند. وکلایی را می شناخت که حاضر بودند چنین پرونده ای را به رایگان قبول کنند و به تبلیغات و شهرتی که در این مسیر نصیبشان می شد اکتفا نمایند. سپس به چند جریب زمین کارل لی، به کارش در کارخانه کاغذسازی و به خانواده اش فکر کرد و بلاخره گفت: «حق الوكاله ی من ده هزار دلار می شود.»
کارل لی بی آنکه تغییری در قیافه اش ظاهر شود گفت: «ولی از لستر فقط پنج هزار دلار گرفتید.»
جیک منتظر این جواب بود: «در پرونده لستر فقط یک مورد اتهام وجود داشت، در صورتی که به تو سه اتهام سنگین نسبت خواهند داد.»
مگر مرا چند بار می توانند در اتاق گاز اعدام کنند؟ »
نکته ی خوبی را تذکر دادی، حالا چقدر می توانی بدهی؟»
کارل لی با غرور گفت: «هزار دلار نقدا می دهم. بعد هم زمینم را دوباره گرو می گذارم. هر چه به
من اعتبار دادند، مال شما.»
جیک فکری کرد و گفت: «من فکر بهتری دارم. ما میزان حق الوكاله را از قبل معین می کنیم. شما الان به من هزار دلار نقدا بپردازید و برای الباقی یک سفته امضا کنید. روی زمینتان یک وام بانکی بگیرید و بعد آن را به اقساط پس بدهید.»
کارل لی پرسید: «چقدر حق الوكاله می خواهید؟»
ده هزار.»