نام کتاب: زمانی برای کشتن
وکیل و موکل یکدیگر را برانداز کردند. هر دو لبخند تحسین آمیزی به لب آوردند و ساکت ماندند. بار آخر در روز چهارشنبه، یعنی یک روز پس از ماجرای تونیا و در پایان جلسه مقدماتی دادگاه، با هم حرف زده بودند. کارل لی آرام و خونسرد به نظر می رسید و اضطرابی در چهره اش دیده نمی شد. پس از مدتی سکوت گفت: « اصلا فکر نمی کردی آن دو پسر کثافت را بکشم، اینطور نیست؟ » «نه، حالا واقعا تو آن ها را کشتی.» شما که این را خوب می دانید، مگر نه؟» جیک لبخندی زد، سری تکان داد و بازوانش را جلوی سینه اش بغل کرد. «حالا حالت چطور است؟ » کارل لی روی صندلی لم داد و گفت: « بهترم. من از این ماجرا متاسفم و آرزو داشتم هرگز اتفاق نمی افتاد. در عین حال آرزو می کنم دخترم سلامت کامل خود را باز یابد. من نه مخالفتی با این دو جوان داشتم و نه کاری به کارشان - تقصیر آن ها بود که به دخترم تونیا تجاوز کردند. حالا هم به سرنوشتی دچار شدند که استحقاق آن را داشتند. برای پدر و مادر آن ها متأسفم - البته اگر پدری داشته باشند که شک دارم.» آیا می ترسی؟ » از چه بترسم؟ » مثلا از اتاق گاز.»

صفحه 156 از 765