«آیا مضروبین فوت کردند؟ »
موس لبخندی زد و سرش را تکان داد: «عجله نکنید. یک به یک. بله، به فرد خاصی مظنون هستیم که در این میان بازداشت شده و بزودی به اینجا منتقل خواهد شد. بنابراین لطفا با اتومبیل های خود راه ورودی را سد نکنید. چیز دیگری برای گفتن ندارم.» به سایر سؤالات توجهی نکرد، به زندان برگشت و به اتاق کار آمد.
آنجا که رسید، پرسید: «حال لونی چطوره؟»
پر اتر در بیمارستان پیش او مانده. ظاهرا که چیز مهمی نیست؛ یک زخم سطحی در ساق پا.»
موس نیشخندی زد و گفت: «و البته به اضافه یک سکته ی قلبی.» حاضرین در اتاق خندیدند.
یکی از زندانیان امین کلانتر داد زد: «آهای ! پیداشون شد. دارن میان!» همه به سوی پنجره دویدند و چند ماشین گشت را در حال ورود به پارکینگ دیدند. اوزی رانندگی اولین اتومبیل را به عهده داشت و کارل لی، بدون دستبند در صندلی کنار راننده نشسته بود. هاستینگز در صندلی عقب لمیده بود و هنگامی که اتومبیل از کنار خبرنگاران عبور کرد، برای دوربین تلویزیون، دستی تکان داد. اتومبیل ها در پشت زندان متوقف شدند. کلانتر و دو همراهش از ماشین پیاده شدند و به سوی در پشتی زندان رفتند. کارل لی را تحویل نگهبان زندان دادند، سپس اوزی از راهرو به دفترش برگشت و در آنجا جیک را منتظر دید.
کلانتر گفت: «بزودی می توانید او را ملاقات کنید، جیک.»
«متشکرم. مطمئنید که مجرم خود اوست؟ »
«بله.)