نام کتاب: زمانی برای کشتن
ماشین پارک شده بود: اتومبیل گوان، پیکاب کارل لی و کادیلاک قرمز رنگ لستر. ماشین کلانتر جلوی خانه هیلی متوقف شد. اوزی می دانست که دردسری ایجاد نخواهد شد. در حالی که کلانتر به طرف خانه پیش می رفت، معاونین کلانتر پشت اتومبیل ها سنگر گرفتند. اوزی چند قدم برداشت و بی حرکت ایستاد. در جلویی خانه آهسته باز شد و کارل لی در حالی که تونیا را در آغوش گرفته بود، بیرون آمد. اول به اوزی خیره شد و بعد به مأمورین پلیس نگاه کرد. در سمت راست، همسرش گوان و در سمت چپ، سه پسرش ایستاده بودند. پسر کوچکش آهسته گریه می کرد، اما دو پسر دیگرش سر بلند و مغرور به نظر می رسیدند. پشت سر آنها، لستر ایستاده بود. | هر دو دسته یکدیگر را برانداز می کردند و منتظر وقوع آن چیزی بودند که به هر حال باید اتفاق می افتاد. هر دو طرف از آنچه در شرف وقوع بود، اکراه داشتند. تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای گریه تونیا، مادر او و برادر کوچکش بود. بچه ها هنوز هم سعی می کردند که پدرشان را درک کنند. کارل لی برایشان توضیح داده بود که چرا کشتن آن دو سفید پوست لازم و ضروری بوده است. بچه ها این موضوع را می فهمیدند، اما درک نمی کردند که چرا پدر باید دستگیر و زندانی شود. اوزی با نوک پا به گلی که روی زمین افتاده بود ضربه ای زد و ابتدا به خانواده هیلی و سپس به افراد خودی نگریست. بالاخره به کارل گفت: «بهتر است همراه ما بیایید.» کارل لی به نشانه موافقت سری تکان داد، اما از جایش تکان نخورد. همین که لستر جلو آمد تا تونیا را از بغل پدرش بگیرد، گریه گوان و پسرک شدیدتر شد. کارل لی جلوی پسرانش زانو زد و بار دیگر نجوا کنان به آنها گفت که اکنون مجبور است برود، اما به زودی به خانه باز خواهد گشت. سپس فرزندانش را در آغوش کشید. بچه ها تا چند ثانیه حاضر به رها کردن پدر نبودند. آنگاه کارل لی با همسرش وداع کرد و از پله ها پایین رفت.

صفحه 148 از 765