پله از پایین قرار داشت. هنوز هم از بدن بی جان آن دو نفر خون جاری بود و از شش پله آخر به پایین میریخت. لکه بزرگ خونی که روی زمین جمع شده بود آهسته به سوی معاونین کلانتر
حرکت می کرد و آنان را مجبور به عقب نشینی می نمود. میان پاهای کاب روی پله پنجم، یک مسلسل ام - 16 افتاده بود.
مت
صدا از کسی بر نمی خاست، همه به لاشه هایی که هنوز هم خون چکان بود خیره شده بودند. بوی تند باروت راه پله را پر کرده بود و از راهرو به سمت سرسرا منتقل می شد. در آنجا پلیس ها همچنان کار تخلیه ساختمان را ادامه می دادند.
اوزی در حالی که همچنان به جسد کاب و ویلارد نگاه می کرد، گفت: «حالا دیگر از اینجا بروید، جیک.»
«چرا؟»
گفتم بزن بچاک!»
«چرا؟»
برای اینکه حالا باید از اجساد عکس بگیریم و مدارک جرم را جمع آوری کنیم، و برای این کار به حضور شما نیاز نداریم.»
بسیار خوب. ولی وقتی خواستید از او بازجویی کنید، من هم باید حاضر باشم. متوجه شدید؟ »
کلانتر سری تکان داد.
از اجساد عکسبرداری کردند، مدارک جرم را جمع آوری نمودند و لاشه ها را از دادگاه بیرون بردند. دو ساعت بعد، اوزی همراه با پنج ماشین گشت پلیس از شهر بیرون رفت. هاستینگز رانندگی ماشین حامل اوزی را بر عهده داشت. صف اتومبیل ها از کنار دریاچه گذشت، فروشگاه مواد غذایی بیتز را پشت سر گذاشت و به کرافت رود رسید. در پارکینگ خانه هیلی تنها سه