نام کتاب: زمانی برای کشتن
بوته ها گذشت و به پیاده رو رسید. سپس با آرامش کامل به سراغ اتومبیلش رفت، سوار شد و بسوی خانه اش راه افتاد. ماهیچه های بدن لستر بحض شنیدن صدای گلوله ها، سفت و منقبض شد. صدای شلیک، در سالن انعکاسی گوشخراش داشت. مادر کاب و مادر ویلارد فریاد می زدند. معاونین کلانتر به سوی اتاق انتظار دویدند، اما جرأت پایین رفتن از پلکان را نداشتند. لستر مدتی گوش فرا داد و وقتی مطمئن شد گلوله ای از اسلحه پلیس شلیک نشد، سالن را ترک کرد. بلافاصله پس از شلیک اولین گلوله، بولارد لیوانش را برداشت و به زیر میز تحریر پناه برد. آقای پیت در اتاق را بست. بدن کاب، یا آنچه از بدن کاب باقی مانده بود، روی جسد ویلارد افتاده بود. خون آن دو با هم مخلوط گشته و لبه بزرگی ساخته بود که از آن، قطرات خون بر پله های پایینتر می ریخت. تمام پلکان رنگ خون گرفته بود. جیک با سرعت خیابان را طی کرد و خود را به در پشتی دادگاه رسانید. پراتر معاون کلانتری اسلحه بدست، جلوی در زانو زده بود و به خبرنگاران کنجکاوی که بی محابا جلو می آمدند بدو بیراه می گفت. سایر معاونین کلانتر پشت ماشین های گشت زانو زده و سنگر گرفته بودند. جیک بسرعت ساختمان را دور زد و به در ورودی اصلی رسید. در آنجا تعدادی پلیس، کارمندان دادگاه و مراجعین را از سالن دادگاه تخلیه می کردند. دهها نفر با سرعت در حال ترک ساختمان بودند. جیک از میان جمعیت برای خود راهی گشود و در سرسرای دادگاه اوزی را دید که با صدای بلند به کارمندانش دستوراتی می داد. اوزی به جیک اشاره کرد و هر دو با هم از راهرو به سوی قسمت پشت ساختمان دویدند. در آنجا چند معاون کلانتر با هفت تیرهای آماده شلیک کمین کرده و به راه پله ها خیره شده بودند. جیک دچار حالت قی و سرگیجه شد. ویلارد تقریبا توانسته بود خود را به پاگرد برساند. قسمت پیشین جمجمه اش در اثر اصابت گلوله کنده شده بود. مغزش از کاسه سر بیرون زده و روی صورتش افتاده بود. کاب روی شکم روی زمین افتاده بود. اکثر گلوله ها از پشت به اواصابت کرده بود. سرش روی شکم ویلارد افتاده و پاهایش روی چهارمین

صفحه 146 از 765