کاب نفر اول بود؛ در حالی که دستهایش را با دستبند از پشت بسته بودند، از پله پایین رفت. ویلارد و لونی، معاون کلانتر، به دنبال او حرکت می کردند. ده پله به طرف پایین تا پاگرد اول، بعد 90 درجه به سمت راست و دوباره ده پله دیگر تا طبقه همکف. سه معاون کلانتر هم در بیرون ساختمان منتظر بودند و سیگار می کشیدند و به خبرنگاران نگاه می کردند.
|
یا
وقتی کاب به انتهای پله رسید - در این لحظه ویلارد سه پله و لونی پنج پله عقبتر از او بودند - ناگهان در انباری کوچک و پر گردوخاک زیر پله باز شد. کارل لی هیلی در حالی که یک مسلسل ام - 16 با ضامن کشیده و آماده شلیک در دست داشت، از تاریکی بیرون پرید و فورا به سوی آن دو نفر آتش گشود. صدای مهیب رگبار مسلسل خودکار، سکوت حاکم بر دادگاه را شکست و در تمام ساختمان منعکس شد. دو مجرم که خشکشان زده بود، در اثر اصابت گلوله فریادهای جانخراشی کشیدند. گلوله ها ابتدا به شکم و سیته کاب و سپس به صورت و گردن ویلارد اصابت کرد. آن دو نومیدانه کوشیدند تا به طبقه بالا فرار کنند، اما دستبندها، دامنه تحرک آنها را بسیار کم کرده بود. خون فوران می زد و آن دو با درماندگی روی هم افتاده بودند و دست و پا زدند. گلوله ای پای لونی را سوراخ کرد، اما او توانست خود را کشان کشان به طبقه اول برساند. همان جا روی زمین خوابید و به ضجه های کاب و ویلارد گوش داد؛ صدای قهقهه های دیوانه وار آن کاکاسیاه را هم می شنید. زوزه گلوله هایی که از دیوار پله کمانه می کردند به گوش می رسید و هنگامی که لونی از بالا به پاگرد نگاهی افکند، آنجا را پر از خون و تکه های گوشت یافت. کارل لی هفت یا هشت بار ماشه مسلسل را چکاند. انعکاس صدای رعد آسای رگبار تفنگ ام - 16 در ساختمان دادگاه، گویی پایان ناپذیر بود. در فاصله بین این شلیک های متمادی، صدای جیغ مانند و جنون آسای تیر انداز به وضوح شنیده میشد.
بالا
سرانجام پدر تونیا دست خود را از روی ماشه برداشت، مسلسل را روی جسد آن دو نفر انداخت و فرار کرد. در توالت را از داخل با یک صندلی مسدود کرد، از پنجره بالا رفت، سینه خیز از میان