ظاهر و حرکات برنارد نشان می داد که وکیل خوب و مجربی است. معلوم بود که در ممفیس از شهرت خوبی برخوردار است. اما در اینجا، در این شهر کوچک و دور افتاده مجبور بود تحقیرها و توهینهایی را که از دهان یک قاضی بد اخلاق دهاتی بیرون می آمد را بشنود و دم بر نیاورد.
بولارد با تندی پرسید: « - بله ، عالیجناب - یعنی چه؟»
«بله، عالیجناب، فکر می کنم در مورد بند یاد شده چیزهایی شنیده ام.»|
خوب پس همکار محلی شما کجاست؟»
|
همکاری ندارم، ولی در صدد هستم که ... »
پس شما از ممفیس تشریف آوردید اینجا، مقررات دادگاه من را به دقت خواندید و بعد هم تصمیم گرفتید به آنها توجه ای نکنید، درست است؟»
برنارد سرش را پایین انداخت و به میز خیره شد.
تیندیل آهسته از جا برخاست و گفت: «عالیجناب، برای ثبت در صورت جلسه عرض می کنم که اینجانب آمادگی خود را برای همکاری با آقای برنارد، در مورد این پرونده خاص و نه در هیچ مورد دیگر، اعلام می کنم.»
بولارد لبخندی زد و با خود گفت: «چه حرکت تاکتیکی ماهرانه ای. نه، واقعا بد نیست.» ودکا بدنش را گرم و اعصابش را آرامتر کرده بود. «بسیار خوب، شاهد اولتان را احضار کنید.»
برنارد از جا برخاست و گفت: «عالیجناب، آقای فرد کاب، برادر متهم را به جایگاه شهود فرا می
خوانم.»
بولارد غرغری کرد و گفت: «امیدوارم اظهارات شاهد زیاد طول نکشد.»
برادر کاب مراسم ادای سوگند را بجا آورد و در جایگاه شهود نشست. برنارد از پشت میز وکلای مدافع بیرون آمد و بازجویی مفصلی را آغاز کرد. معلوم بود آمادگی خوبی دارد و توانست ثابت