قاضی به چایلدرز گفت: «مبلغ وثیقه چقدر باشد خوب است؟ » نمی دانم، هنوز در این مورد به اندازه کافی فکر نکرده ام.»
قاضی در حالی که به پشت میز تحریرش می رفت تا از پنجره به بیرون نگاه کند گفت :«فکر نمی کنید کم کم وقت آن رسیده که در مورد آن تصمیم بگیرید؟» اما در پشت پنجره هم آرام نگرفت و دوباره برگشت. اوزی سکوت کرده بود و سعی می کرد خنده اش را فرو بخورد.
چایلدرز با قیافه ای معصوم و حق به جانب جواب داد : «چرا من باید تصمیم بگیرم؟ تصمیم،
|
تصمیم شماست. شما قاضی هستید، نه من.»
«متشکرم! خیلی ممنونم! حالا شما چقدر درخواست می کنید؟ »
راکی با خونسردی و در حالی که از نگرانی و دلواپسی قاضی لذت می برد گفت : «من همیشه بیشتر از آنچه واقعا توقع دارم درخواست می کنم.»
حالا واقعا چقدر توقع دارید؟ »
نمی دانم، هنوز در این مورد فکر نکرده ام.»
پوست گلوی قاضی سرخ شده بود؛ بعد از لحظه ای به اوزی خیره شد و گفت: «نظر شما چیست کلانتر؟»|
والز با احتیاط کامل جواب داد: «خوب ... مبلغ وثیقه بهتر است خیلی بالا باشد. از نظر امنیتی به نفع متهمین است که در زندان بمانند. سیاهپوستان شهر، خیلی ناآرامند. شاید آزادشان کنید برای آنها اتفاقی بیفتد.»
این دو نفر چقدر پول دارند؟»