جلوی خانه ی هیلی ها هم عده ی زیادی جمع شده بودند و بمحض آنکه صف اتومبیلها به خانه رسید و روی چمنها متوقف شد، همه به سوی ماشین کارل یورش بردند. اما هنگامی که کارل لی دخترش را روی دست از پله ها بالا برد و در اتاق پذیرایی روی مبل خوابانید، همه سکوت کامل اختیار کردند. دخترک از اینکه دوباره به خانه آمده بود، خوشحال بود، اما حضور این همه آدم او را خسته می کرد. در حالی که پسر عموها، دختر دایی ها، عموها، عمه ها، همسایه ها و آشنایان بالای سرش می آمدند، دستی به سر و رویش میکشیدند و گریه می کردند، مادرش با مهر و ملاطفت پاهایش را ماساژ می داد. هیچکس حرف نمی زد. پدرش از اتاق بیرون رفت تا با عمو الستر و مردهای دیگر صحبت کند. برادرهایش هم همراه میهمانان به آشپزخانه رفتند تا شکمی از عزا در آورند.