نام کتاب: زمانی برای کشتن
بله، مانند مورد مونرو بووی. بروی یک کاکاسیاه بدبخت و فلک زده بود که دل هیچکس به حالش نمی سوخت و به همین دلیل بود که لستر تبرئه شد. راستی، لستر برای چه از شیکاگو به اینجا اومد؟» «لستر و کارل لی خیلی به هم علاقه دارند. مواظبش هستیم.» موضوع گفتگو را عوض کردند و بالاخره اوزی دوباره جویای سلامت پای جیک شد. با هم دست دادند و خداحافظی کردند . جیک مستقیما به خانه رفت و در آنجا کارلا با یک لیست طولانی خرید، منتظر ایستاده بود. کارلا با کار کردن جیک در صبح روزهای شنبه مخالفتی نداشت، به شرطی که سر ظهر به خانه می آمد و به دستوراتش عمل می کرد. **** عصر روز یکشنبه, عده ی زیادی در بیمارستان جمع شدند تا شاهد انتقال تونیا به خانه باشند. کارل لی، ویلچر تونیا را از راهرو گذراند و به پارکینگ برد و در آنجا او را با احتیاط روی دست گرفت و پهلوی مادرش در صندلی جلوی اتومبیل نشاند. سه برادرش روی صندلی های عقب نشستند. وقتی که کارل لی اتومبیلش را به خیابان هدایت کرد، صفی طولانی از اتومبیل های دوستان، آشنایان و غریبه ها در پی او روانه شد. تونیا مانند یک دختر بزرگ و بالغ پیش پدر و مادر نشسته بود. پدرش ساکت بود و مادرش آرام اشک می ریخت؛ از برادرهایش که در صندلی عقب نشسته بودند هم صدایی برنمیخواست.

صفحه 131 از 765