نام کتاب: زمانی برای کشتن
از این بابت خوشحالم کارل لی موکل من نیست، اما من عملا وكیل همه هیلی ها بوده ام و کارل لی هم به احتمال زیاد فکر می کند که من وکیلش هستم. وظیفه ی خود دانستم موضوع را به اطلاع شما برسانم.» «من اصلا نگران نیستم، جیک.» | بسیار خوب. میخواهم از شما چیزی بپرسم. من خودم یک دختر دارم، شما هم یک دختر دارید، اینطور نیست؟» «من به جای یکی، دوتا دختر دارم.» کارل لی چه فکری در سر دارد؟ منظورم این است که به عنوان یک پدر سیاهپوست چه فکر می کند.» همان فکری که اگر شما هم جای او بودید، می کردید.» «خب، چه فکری ؟» اوزی به پشتی صندلی اش تکیه داد و دستهایش را به صورت ضربدر جلوی سینه اش گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت: «فکر می کند که آیا دخترش از نظر جسمی سالم می شود یا نه؟ آیا زنده می ماند؟ اگر زنده می ماند؟ اگر زنده می ماند چه عواقب فیزیکی و جسمی در انتظار اوست؟ آیا می تواند در آینده بچه دار شود؟ فکر دوم او این است که آیا دخترش از نظر روانی و احساسی بهبود خواهد یافت؟ و این کابوس و این شوک روحی تا چه حد بر زندگی آینده اش تاثیر خواهد گذاشت؛ و سوم اینکه از ته دل آرزو این دو کثافت را بکشد.» شما چطور؟ با این فکر موافقید؟»

صفحه 129 از 765