صبح روز شنبه، جیک مطابق معمول در کافه صبحانه خورد و بعد به دفترش رفت و مشغول کار شد. روزهای شنبه، از آرامشی که بر دفتر حاکم بود، لذت می برد؛ نه از اتل خبری بود و نه از تلفنهای پی در پی. در را می بست، زنگ تلفن را نشنیده می گرفت و سعی می کرد موکلی را به حضور نپذیرد. اغلب از این ساعت ها برای وارد کردن آخرین پرونده ها استفاده می کرد و ضمنا جدید ترین نتایج محاکمات دادگاه عالی را مطالعه می کرد و در مورد استراتژی خود در جلسات بعدی دادگاه یا پرونده های بعدی به تفکر می نشست. همیشه بهترین ایده ها و بهترین فکرها در
یک صبح آرام شنبه به مغرش می رسید.
ساعت یازده به زندان تلفن کرد و پرسید : « می توانم با کلانتر صحبت کنم؟ »
تلفنچی پاسخ داد: « چند لحظه صبر کنید.»
بعد از چند ثانیه صدایی از گوشی برخاست: «کلانتر والز. »
من جیک بریگانس هستم. حال شما چطوره، اوزی ؟ »
چیز مهمی نیست . فقط می خواستم با شما کمی صحبت بکنم . اگر نیم ساعت دیگر بیایم ، چند
دقیقه ای وقت دارید ؟» |
« بله، همین جا منتظر شما هستم. »