کت هر هشت رستوران را به لستر و کارل لی نشان داد. بازدید از بخش اعظم مستقلات کت در حومه ی جنوبی ممفیس هم جزو برنامه بود. بالاخره راننده در انتهای یک خیابان بدون نام در نزدیکی رودخانه به یک کوچه ی تنگ و باریک که دو ساختمان بزرگ آجری در دو سوی آن قرار داشت پیچید، از دروازه ی بزرگی در سمت راست کوچه گذشت و پس از عبور از در بزرگی که در کنار یک سکوی حمل بار قرار داشت، وارد ساختمان گردید و متوقف شد. محافظی که در کنار کت نشسته بود پیاده شد. کت گفت: « شما لازم نیست پیاده شوید.» |
صندوق عقب اتومبیل باز و سپس بسته شد و یک دقیقه بعد لیموزین کت دوباره در خیابانهای
ممفیس جولان می داد.
براستر از میهمانانش پرسید: «با یک نهار خوشمزه چطورید؟ » و قبل از آنکه برادران هیلی بتوانند دهان باز کنند به راننده اش دستور داد: «برو به رستوران بهشت سیاه. از همین جا زنگ بزن و بگو که من برای نهار میهمان دارم.»
سپس خطاب به کارل لی. لستر گفت: « اینجا که می رویم، بهترین راسته ی گاو را در تمام شهر ممفیس داره. رستورانهای من چیزی نمی نویسند. راجع به خودم هم حتی یک کلمه نمی نویسند، باور می کنید؟ »
الستر گفت: «نکنه به علت تبعیض
نژادیه؟»
«بله علتش
حتما همین است. ولی من کاری به کارشان ندارم، فقط گاهی علیه آنها به دادگاه
شکایت میکنم.»
کارل لی گفت :«این اواخر چیزی زیادی راجع به تو در روزنامه ها نخواندم.»