نام کتاب: زمانی برای کشتن
در آسانسور در طبقه ی همکف باز شد. یکی از محافظین پهلوی یک لیموزین بزرگ سفید رنگ ایستاده بود. کت و همراهانش در صندلی های ردیف عقب نشستند. در گاراژ، چند اتومبیل «فلیت وود» چند لیموزین دیگر، یک رولزرویس و تعدادی اتومبیل گران قیمت اروپایی پارک شده بود. براستر که بادی به گلو انداخته بود، گفت : «همه ی اینا مال منه.»| راننده برقی زد و در سنگین گاراژ در یک خیابان یكطرفه باز شد. کت ، که یک محافظ قوی هیکل پهلویش نشسته بود، به راننده اش گفت: «هیلی عجله نکن، می خواهم شهر را به دوستانم نشان بدهم.»| کارل لی چند سال پیش در آخرین دیدارش با کت، این گردش را یک بار دیگر هم تجربه کرده بود؛ ردیفی طولانی از کلبه های کوچک و فقیرانه که کت آنها را "خانه های اجاره ای "خود مینانید؛ انبارهای قدیمی با دیوارهای از آجر سرخ و پنجره های سیاه که جلوی بعضی از آنها را با تخته پوشانده بودند و اصلا معلوم نبود در پشت آنها چه کالایی انبار شده است؛ کلیسایی زیبا و چند بلوک آنطرفتر باز هم یک کلیسای دیگر - براستر میگفت که کشیشها و واعظ این دو کلیسا هم جرو اموال او محسوب می شوند - بعد هم چندین میخانه ی کوچک که در جلوی آنها سیاهپوستان جوانی روی نیمکت نشسته بودند و آبجو می خورند. کت با افتخار تمام خانه ی کاملا سوخته و فرو ریخته ای در نزدیک محله ی «بیل» به میهمانانش نشان داد و گفت که یکی از رقبایش سعی کرده بود در کاسبی با جنس قاچاق روی دست او بلند شود. اما حالا دیگر رقیبی ندارم» و بالاخره کلوب های براستر که نامهایی مانند «فرشته» ، «کافه ی کت» و «بهشت سیاه» بر آنها نهاده بودند. در این رستورانها مشروب، غذای خوب، موسیقی خوب، و شاید هم چیزهایی دیگر در اختیار مشتریان قرار می گرفت. کت قسمت اعظم ثروت خود را مدیون این رستورانها بود که تعداد آنها به هشت می رسید.

صفحه 123 از 765