کارل لی و لستر به دنبال کت از در مخفی گذشتند و به راهرویی رسیدند. کت با حرکت دست دری را نشان داد و گفت: « این دولت سرای من است. اتاق خوابم آنجاست.»
الستر گفت: «بدم نمی آید یه شب اینجا بخوابم.»
کارل لی نگاه سرزنش باری به برادرش انداخت.
چند متر آنطرفتر، کت به یک در سیاه براق اشاره کرد و گفت: «اینجا پول نقد را نگهداری میکنم. نگهبانها شب و روز اینجا کشیک میدهند.»
الستر در حالی که جرعه ای سر می کشید گفت: «حالا چقدر پول اینجا هست؟»
کت لحظه ای به او خیره شد و بعد بی آنکه حرفی بزند به راه خود ادامه داد. کارل لی دوباره به برادرش نگاه کرد، به پیشانی اش چینی انداخت و با ژستی پر از سرزنش سرش را تکان داد. در انتهای راهرو پله ای قرار داشت که به طبقه ی سوم می رفت. آن بالا از طبقه ی دوم هم تاریکتر
بود.
کت در تاریکی تکمه ای را پیدا کرد و فشار داد.همگی چند ثانیه ای در سکوت منتظر ماندند. ناگهان قسمتی از دیوار روبروی آنها عقب رفت و در پشت آن یک آسانسور بزرگ و پرنور ظاهر شد که کف آن را با قالی قرمزی پوشانده بودند و به دیوار آن یک تابلوی «سیگار کشیدن ممنوع» آویزان بود. کت، تکمه ی دیگری را فشار داد و آسانسور به راه افتاد.
به علل امنیتی اول باید بیام طبقه ی بالا و بعد از اینجا با آسانسور برم پایین.» کارل لی و برادرش با تحسین سری تکان دادند.