نام کتاب: زمانی برای کشتن
کت خیلی تعجب کرد، اما به روی خودش نیاورد. این کاکا سیاه گدای اهل میسی سی پی از کجا می خواست هزار دلار فراهم کند؟ شاید می خواست پول را از برادرش قرض بگیرد. هزار چوب برای مشتریهای معمولی، ولی نه برای تو، رفیق .» « پس چقدر؟» | هیچی، کارل لی، حتی یه سنت هم نمیشه. من به تو خیلی بیشتر از اینها مدیونم، چیزهایی که پول در مقابلش ارزشی نداره.» ولی من حاظرم برای اسلحه پول بدهم.» اصلا مهم نسیت. باید مجانی قبولش کنی.» «این كمال لطف توست، کت» «پنجاه تا هم میخاستی بهت میدادم» ولی برای من یکی کافی است. کی میتونی تحویلش بدی؟» «صبر کن بپرسم.» کت شماره ای را گرفت و آهسته چند جمله ای در گوشی تلفن پچ پچ کرد. گوشی را سر جایش گذاشت و گفت: «همین جا منتظر می مانیم.» کارل لی گفت: «همین جا منتظر میمانیم.» کت چشم بند سیاهی را که روی چشم چپش قرار داشت، برداشت و با یک دستمال، دور حدقه ی خالی چشم را مالش داد: «فکر بهتری دارم.» و خطاب به محافظینش گفت: « ماشین را حاضر کنید. خودمان میرویم و جنس را تحویل می گیریم.»

صفحه 121 از 765