«پایم خوب شده کت. فقط وقتی که بارون میاد یکم میگیره.»
ما دوتا خیلی با هم رفیقیم، مگه نه؟» |
کارل لی سری تکان داد و لبخند زد. بالاخره گریبان او را رها کرد: «نوشیدنی میل داری؟»
پدر تونیا جواب داد: «نه، متشکرم.» ولی لستر گفت: « یه آبجو می خورم.» با اشاره ی انگشت کت یکی از محافظین از اتاق بیرون رفت. کارل لی دوباره سر جایش برگشت. بر استر روی لبه ی میز نشست؛ پاهایش را مانند پاندول ساعت به این سو و آن سو تکان می داد و هنوز هم لبخند می زد. بالاخره حوصله کارل لی از اینهمه اظهار صمیمیت سر آمد و سرش را پایین انداخت.
چرا نمی آیی ممفیس برای من کار کنی؟» کارل ای منتظر این سوال بود. ده سال بود که کت دائما این پیشنهاد را تکرار میکرد.
لانه متشکرم. از کارم راضی هستم.»
من هم خوشحالم که تو راضی هستی. حالا بگو ببینم چه فرمایشی داری؟»
کارل لی دهانش را باز کرد، ولی دوباره مکثی نمود، پاهایش پر از چین و چروک شد: «می خواهم ازت یه خواهشی بکنم. یه خواهش کوچیک.»
کت بازوانش را گشود و گفت : «مسئله ای نیست، رفیق. اصلا مسئله ای نیست. کافیه به من بگی
چی می خوای. »
«یادت میاد در ویتنام که بودیم از چه اصلحه ای استفاده میکردیم؟ من به یه مسلسل ام -16 احتیاج دارم، آنهم خیلی زود.»