دو محافظ قوی هیکل که کت و شلوار و جلیقه پوشیده بودند، متصدی بار را به سر کارش برگرداندند، کارل لی و لستر را دعوت به نشستن کردند و خود در پشت سر آن دو به کشیک پرداختند.
کارل لی و لستر با تعجب به در و دیوار نگاه میکردند، لستر زیر لب گفت : «خوب دم و دستگاهی
بهم زده، مگه نه؟»
صدای آهسته ی «بی بی کینگ» از بلندگویی که معلوم نبود کجا قرار داشت به گوش می رسید.
ناگهان هیکل کت، که از یک در مخفی وارد شده بود، در پشت میز تحریرش، که از جنس شیشه و سنگ مرمر بود، ظاهر شد، سپس با عجله به سوی کارل لی دوید و شانه هایش را محکم گرفت:
«پسر، چه عجب! نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم.»
کارل لی از جا بلند شد و آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند. کت پرسید: «حالت چطوره پسر؟»
«خوبم شکایت ندارم، تو چطوری؟» |
عالی، درجه یک! این کیه؟» به طرف لستر برگشت و دستش را به سوی او دراز کرد. برادر کارل لی دست کت را گرفت و محکم فشار داد.
برادرم لستر، در شیکاگو زندگی می کند.»|
از آشنایی ات خوشوقتم لستر، من و برادرم خیلی با هم دوستیم خیلی خیلی با هم دوستیم.»
الستر گفت: «کارل لی خیلی از شما برای من تعریف کرده.» کت نگاهی به کارل انداخت و نیشش تا بناگوش باز شد: «معلومه که سر حالی، وضع پات چطوره؟»