طرف غرغر نامفهومی کرد، به سوی لگن ظرفشویی برگشت و به شستن لیوانها پرداخت. نگاه کارل لی بین او و رقاصه ها در گشت و گذار بود.
الستر با صدای بلند گفت: «یک آبجوی دیگر!»
وقتی که متصدی بار نوشیدنی لستر را آورد، پدر تونیا با لحنی جدی و محكم پرسید:
کت بر استر اینجاست؟»
|
کی می خواد اینو بدونه؟»
«من»
«هوم»
من و کت خیلی با هم دوستیم، با هم ویتنام بودیم.»
اسم سرکار؟»
«هیلی، کارل لی هیلی از می سی پی.»
متصدی از پشت بار ناپدید شد و یک دقیقه بعد از وسط دو آینه ی بزرگ پشت بار سر در آورد و به دو نفر اشاره کرد. کارل لی و لستر به دنبال او از یک راهروی تنگ که توالتهای کافه در آن قرار داشت گذشتند، دری را پشت سر گذاشتند و از پلکانی بالا رفتند. دفتر کت اتاقی تاریک و نسبتا مجلل بود. پشت شیشه ی مات پنجره ها را میله های آهنی کشیده بودند. پرده های سنگین و بلند ارغوانی رنگی از تابش نور آفتاب به داخل اتاق جلوگیری می کرد. چلچراغ کوچکی درست در وسط اتاق بالای سر مراجعین آویزان بود، اما نور چندانی نداشت.