« تو هرگز قادر به کشتن کسی نیستی. »
« خیلی خب، تو اینطور فرض کن. نمی خواهم با تو دعوا راه بیاندازم. ما که مفصلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم. »
کارلا به هانا هشدار داد که مواظب باشد و وارد خیابان نشود. بعد، روی نیمکت گهواره ای پهلوی جیک نشست و یخ های داخل لیوانش را به صدا در آورد: « اگر این کار را کرد، حاضری وکالتش را به عهده بگیری؟ »
«بله.»
فکر می کنی محکوم می شود؟»
اگر دست تو بود، محکومش می کردی؟»
نمی دانم.»
«خب، به هانا فکر کن، به این طفل معصوم و خردسال که آنجا مشغول بازی است نگاه
کن. تو مادری. دختر خردسال هیلی را در نظرت مجسم کن که با دست و پای بسته و
بدن پر از زخم روی زمین افتاده و مادرش را به کمک می طلبد...»
بس کن جیک!» |
جیک لبخندی زد: «فرض کن تو عضو هیئت منصفه هستی، آیا حاضری را به
محکومیت پدر این دختر بدهی؟»