نام کتاب: زمانی برای کشتن
« تو هرگز قادر به کشتن کسی نیستی. » « خیلی خب، تو اینطور فرض کن. نمی خواهم با تو دعوا راه بیاندازم. ما که مفصلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم. » کارلا به هانا هشدار داد که مواظب باشد و وارد خیابان نشود. بعد، روی نیمکت گهواره ای پهلوی جیک نشست و یخ های داخل لیوانش را به صدا در آورد: « اگر این کار را کرد، حاضری وکالتش را به عهده بگیری؟ » «بله.» فکر می کنی محکوم می شود؟» اگر دست تو بود، محکومش می کردی؟» نمی دانم.» «خب، به هانا فکر کن، به این طفل معصوم و خردسال که آنجا مشغول بازی است نگاه کن. تو مادری. دختر خردسال هیلی را در نظرت مجسم کن که با دست و پای بسته و بدن پر از زخم روی زمین افتاده و مادرش را به کمک می طلبد...» بس کن جیک!» | جیک لبخندی زد: «فرض کن تو عضو هیئت منصفه هستی، آیا حاضری را به محکومیت پدر این دختر بدهی؟»

صفحه 112 از 765