نام کتاب: زمانی برای کشتن
جیک در بالکن روی نیمکت گهواره ای نشسته بود و تاب می خورد و به هانا که در پیاده رو مشغول طناب بازی بود، نگاه می کرد. کارلا دوباره پرسید: « فهمیدی چی گفتم؟ » « نه. » « درباره ی این موضوع می خواهی با کی حرف بزنی؟ » جیک گفت: « با هیچکس. » « به نظر من، این کار اشتباه است. » « به نظر من اصلا اشتباه نیست. » « چرا؟ » جیک حرکت تاب را تند تر کرد، کارلا داشت لیموناد می خورد. « اولا، اصلا مطمئن نیستم که یک جنایت برنامه ریزی شده در شرف وقوع باشد. کارل لی حرف هایی زده که بر زبان هر پدری ممکن است جاری شود. این یک مساله ی کاملا قابل درک است. ولی فکر نمی کنم که کارل لی واقعا قصد ارتکاب جنایتی را داشته باشد. بعلاوه، او مرا محرم اسرار خود کرد، حرف هایی که به من زد ماهیتی خصوصی و خودمانی داشت، طوری با من حرف زد که انگار موکل من است. به احتمال زیاد مرا وکیل مدافع خود می داند. »

صفحه 110 از 765